بیا داستانمون رو برات بگم

من یه بار فکر می‌کردم با پولِ بیشتر، همه‌چی درست می‌شه. اما اشتباه می‌کردم.

شروعِ ناخواسته

من رضام! متولد اردیبهشت ماه 1369 توی شیراز.  رشته تحصیلیم کامپیوتر بوده (گرایش نرم افزار). راستش انتخاب این رشته خیلی حساب‌شده نبود؛ آخه از بین گزینه‌هایی که به رتبه داغونم می‌خورد، این شیک‌تر از بقیه بود! 😅 ( توی دانشگاه غیر انتفاعی)

خوشبختانه از همون اوایل دانشگاه، به لطفِ یه استاد دلسوز به اسم آقای فخار با برنامه‌نویسی آشنا شدم. همون آشنایی باعث شد کم‌کم به این حوزه علاقه‌مند بشم. از ترم پنجم برای دل خودم شروع کردم طراحی سایت و توی اوقات فراغتم باهاش سر و کله می‌زدم.

اواخر کارشناسی بود که یکی از بچه‌ها یه پروژه طراحی سایت بهم پیشنهاد داد. منم که از خدا خواسته قبول کردم. بعد از تحویلِ کار دیدم میشه از طراحی سایت پول هم درآورد!💰 همین شد که جدی‌تر رفتم سمتش و کم‌کم طراحی سایت شد کار اصلیم. 😉

دست و پا زدن

حدود پنج سال بدون به صورت فریلنسر توی خونه پدری کار میکردم و از جاهای مختلف مثل تبلیغات پیامکی یا آگهی دیوار پروژه می‌گرفتم. همینجوری دست و پا شکسته جلو می‌رفتم تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم یه تیم جمع کنم و کارم رو جدی‌تر ادامه بدم. نمی‌دونم چرا اما اون موقع‌ها فکر می‌کردم ملاک موفقیت توی کسب و کار اینه که حتما شرکت بزنی. که بالاخره همین کار رو هم کردم.

اگه اشتباه نکنم سال ۹۹ بود که یه تیم سه‌نفره بودیم که در قالب یه شرکت برای خلق الله وب‌سایت طراحی می‌کردیم. هر نوع وب سایتی که فکرشو بکنی میساختیم. سایت شرکتی، خدماتی، فروشگاهی و حتی پروژه‌های سنگین استارتاپی.

اما با وجود اینکه پروژه داشتیم، اوضاع مالی شرکت اصلاً خوب نبود چون بیشترین وقت و انرژی‌مون میرفت روی پشتیبانی پروژه‌های استارتاپی. همیشه هم با خودم فکر می‌کردم اگه مثلاً ۱۰۰ میلیون تومن (اون موقع خیلی بود) سرمایه داشتم، می‌تونیم یه کمپین درست‌وحسابی راه بندازیم و چندتا پروژه سبک بگیریم تا انقدر وقتمون رو نذاریم برای پروژه‌های سنگین که تهش پول زیادی هم توش نیست.

نمیدونم چرا ما ایرانیا این‌قدر پوست‌کلفتیم! منطقی که نگاه می‌کنی، با وجود اون همه چالش، باید شغلم رو عوض می‌کردم. ولی من اون موقع‌ها اصلاً به این چیزا فکر نمی‌کردم. همین که تو هر استارتاپ، کلی چیز جدید از دنیای برنامه‌نویسی یاد می‌گرفتم، کلی انرژی میگرفتم.

حقیقتش فضای آفیس هم بی‌تأثیر نبود. دو تا اتاق بود و یه تراس بزرگ، طبقه‌ی دوم یه خونه‌ قدیمی تو بافت قدیم شیراز، با یه حیاط پر از درختای نارنج و یه حوض بزرگ. باید بهار باشه، دقیقاً همون تراس، همون‌جا وایسی، بوی بهار نارنج بزنه تو صورتت تا بفهمی چی می‌گم😍. یادش به‌خیر…

اون موقع هنوز تولید محتوا مثل الان فراگیر نشده بود یا حتی اگه محتوا میساختی مثل الان نبود که با قابلیت ریل اینستاگرام، آدم بیشتر دیده بشه. برای همین شرکت‌هایی بیشتر دیده می‌شدن که یا شبکه‌سازی کرده بودن یا بودجه‌ی زیادی برای تبلیغات خرج می‌کردن. اما با وجود اینکه ویدئوهام دیده نمیشد، به خاطر علاقه‌ای که به تولید محتوا داشتم، کنار کدنویسی، محتوا هم تولید می‌کردم. اونم چه محتواهایی! همینجوری شق و رق وایمیسادم جلوی دوربین و فقط حرف میزدم (نگم برات 😂)

وسوسه‌ی بزرگ

وقتی رویاهامو توی یه تماس تصویری دیدم

یه روز یه نفر توی اینستاگرام بهم دایرکت داد و برای یه جلسه‌ی آنلاین وقت گرفت. من فکر می‌کردم قراره درباره‌ی طراحی سایت صحبت کنیم، اما وقتی توضیح داد، فهمیدم روسیه زندگی می‌کنه و دنبال یه آدم معتمد می‌گرده که با مشارکت هم توی ایران یه شرکت طراحی وب راه بندازن.

راستش من اصلاً پیشنهادش رو جدی نگرفتم. پیش خودم گفتم این تازه رفته اونجا، دیده استارتاپ‌ها دارن خوب کار می‌کنن، حالا با خودش گفته من چیم از این بابای اجنوی کمتره و این حرفا! 😅

یه مدت گذشت و هر از گاهی این دوستمون پیام می‌داد و درباره شرکت‌های نرم‌افزاری سؤال می‌پرسید. منم راستش خیلی دلسوزانه راهنماییش می‌کردم؛ هم برای اینکه اگه واقعاً خواست کاری بکنه با دید باز جلو بره، هم شاید اصلاً قید این صنف پرچالش رو بزنه!

بگذریم. خلاصه یه روز یه شماره غریبه باهام تماس گرفت. همون آقا بود! گفت چند روزی برای کاری اومده ایران و حتماً می‌خواد یه سر بیاد شیراز که همدیگه رو ببینیم و بیشتر درباره کار حرف بزنیم. منم از اونجایی که معتقدم همه آدم‌های دنیا ارزش یه بار با هم چایی خوردن رو دارن، لوکیشن رو براش فرستادم و یه زمانی برای جلسه حضوری تنظیم کردیم.

روز جلسه، با یه همراه اومدن شرکت. اونجا مفصل صحبت کردیم و همون‌جا فهمیدم توی کار صادراته و تصمیم گرفته یه مبلغی رو برای راه انداختن یه شرکت نرم‌افزاری سرمایه‌گذاری کنه. (اون موقع هم که تب استارتاپ و کارهای نرم‌افزاری خیلییی داغ بود.)

چیزی که میخواستن این بود که کارم رو از شیراز منتقل کنم به تهران و در قالب یه شرکت بزرگ‌تر به اسم اکسین فعالیت کنیم. منم تقریبا مخالف این قضیه بودم چون هم روی برند خودمون گارد داشتم، هم باید از خونواده دور میشدم. اما جواب قطعی هم بهشون ندادم اون روز.

حدود دو هفته بعد، توی واتساپ باهام تماس تصویری گرفت. جواب دادم و در کمال تعجب دیدم یه شرکت اجاره کرده و میخواد توی تماس تصویری لوکیشن و متعلقات شرکت رو بهم نشون بده! بعدش هم اصرا پشت اصرار که برم تهران و از نزدیک فضای شرکت رو ببینم.

تا قبل از اون تماس تصویری، با خودم فکر می‌کردم طرف اومده یه حرفی زده و رفته! اما چیزی که توی اون تماس دیدم، واقعاً از ذهنم پاک نمی‌شه؛ دقیقاً شبیه همون چیزایی بود که همیشه توی رویا‌هام تصور می‌کردم🤐.

  • یه آفیس بزرگ که با پارتیشن‌های شیشه‌ای بخش‌بندی شده بود.
  • یه فضای کار برای حدود ده نفر، با سیستم و همه امکانات کامل.
  • یه اتاق جلسه جدا.
  • یه فضای کوچیک برای ریسپشن.
  • کلی امکانات رفاهی.
  • سیستم حضور و غیاب.
  • یه آبدارخونه مجهز.

خلاصه هر چیزی که توی شرکت فعلی‌مون جاش خالی بود، اونجا فراهم شده بود. دروغ چرا؟ از همون‌جا قضیه برام خیلی جدی‌تر شد. اونقدر که بالاخره قبول کردم یه هفته برم تهران و از نزدیک شرایط رو ببینم.

کوچ به تهران

با ماشین خودم راه افتادم. برای اقامت هم قرار شد خونه همین دوستمون بمونم، که خب منم از خدا خواسته! اصلاً لازم نیست بگم اوضاع مالی چطور بود! 😅

فرداش که رفتیم آفیس و در رو باز کرد، دقیقاً حس اینو داشتم که یکی لیست رویاهای منو بهش داده و اونم دونه‌دونه‌شون رو تبدیل کرده به واقعیت. همه‌چی انقدر شیک و پرزرق‌وبرق بود که آدم روش نمی‌شد بدون کت‌وشلوار بره سر کار!😅 و جالب اینجا بود که همه‌چی دقیقاً همونی بود که توی تماس تصویری دیده بودم.

پس بدون هیچ حرف اضافه‌ای رفتم تو دل کار؛ چون اصلاً دلم نمی‌خواست همچین فرصتی رو توی زندگیم از دست بدم. کار جلو رفت و رسید به جایی که حدود ۱۰ نفر رو برای بخش‌های مختلف استخدام کرده بودیم. تا اینکه نوبت رسید به تبلیغات و خرج و مخارجش.

بودجه‌ای که برای تبلیغ کنار گذاشته بودن انقدر زیاد بود که یادمه موقع پلن ریختن حسابی استرس داشتم. کی باورش میشه؟ منی که همیشه آرزوی تبلیغ کردن داشتم، حالا برای نوشتن پلن تبلیغاتی اینجوری استرس می‌گرفتم!

خلاصه همه‌چی انقدر خوب پیش می‌رفت که با خیال راحت برگشتم شیراز تا شرکت رو جمع‌وجور کنم و کار رو کلاً ببریم تهران. همین کار رو هم کردم.

تمام میز و صندلی‌های داغون و زپرتی رو فروختیم تا با پولش بتونیم خرج ۳–۴ ماه زندگیمون رو دربیاریم. آخه می‌دونستم با وجود فراهم بودنِ شرایط، قرار نیست به این راحتی‌ها به درآمد برسیم و قطعاً زمان می‌بره تا شرکت جدید به یه پختگی برسه.

درسته که از نظر امکانات و شرایط، همه‌چی عالی بود، اما هنوز باید مسیرمون رو پیدا می‌کردیم. مثلا باید یه پلن درست‌وحسابی برای پیگیری لید مشخص میکردیم که نرخ تبدیل رو توی تبلیغاتمون ببریم بالا یا حتی، یه برنامه مشخص میکردیم برای مدیریت پشتیبانی‌ها، و کلی چیز دیگه که کم‌کم خودش رو نشون می‌داد.

همه چی اوکی بود به جز یه چی

من دوست داشتم سایت‌ها رشد کنن، نه اینکه فقط پروژه بگیریم

متأسفانه این شریک تجاری جدید اصلاً مثل من فکر نمی‌کرد و انتظارش این بود که وقتی سرمایه‌شو گذاشته توی کار، خیلی زود هم نتیجه‌ش رو ببینه. همین طرز فکر کم‌کم شرکت رو به سمتی برد که فقط روی تحویل پروژه تمرکز کنه و دیگه خودش رو درگیر دردسرهای بعد از تحویل سایت نکنه.

چیزایی مثل کمک کردن به مشتری برای درج محصول، راهنمایی و مشاوره دادن که اصلاً از کجا و چطوری شروع کنه، سئو و کلی چیز دیگه که برای صاحب سایت، بیشتر شبیه حل کردن یه معادله سه‌مجهولیه تا یه کار ساده و اگه کسی کنارش نباشه، عملاً از سایتش استفاده نمیکنه و خاک میخوره.

حقیقتش از این مدل اختلاف‌نظرات بینمون کم نبود. من معتقد بودم باید تمرکزمون روی این باشه که مشتری از سایتی که گرفته واقعاً نتیجه بگیره. اما این دوستمون معتقد بود که ما هیچ مسئولیتی در قبال نحوه مدیریت سایت مشتری نداریم و هر کسی خودش مسئول سایت خودشه!

یادمه هر وقت سعی می‌کردم قانعش کنم که داریم مسیر رو اشتباه می‌ریم، با یه نگاه عاقل‌اندر‌خر سعی می‌کرد نشون بده تجربه کاریش توی بیزنس بیشتره و در نهایت هم حرف، حرف خودشه.

راستش رو بخوای حس خوبی نداشتم. چون سایت‌ها رو من می‌ساختم و اینکه ببینم تمرکزمون فقط رفته روی فروش سایت، اصلاً چیزی نبود که همیشه بهش فکر کرده بودم. من دوست داشتم — و هنوزم دارم — ببینم سایت‌هایی که می‌سازیم رشد می‌کنن؛ نه اینکه فقط تعداد پروژه‌هامون بیشتر بشه.

کار به جایی رسیده بود که دیگه اون زرق‌وبرق شرکت جدید اصلاً برام جذابیتی نداشت. دلم برای همون شرکت کوچیک و بحران‌زده توی شیراز یه ذره شده بود. درسته که اونجا برای درآمد همیشه چالش داشتم، اما حداقل حس می‌کردم رسالتم رو حفظ کرده‌ام.

سقوطِ آگاهانه

کار به جایی رسید که دیگه طاقتم تموم شد و تصمیم گرفتم عطای اون شرکت پر زرق‌وبرقِ پوشالی رو به لقاش ببخشم. آخرش هم یه شب بارونی همه وسایلم رو جمع کردم و دست از پا درازتر برگشتم شیراز.

منی که همیشه فکر می‌کردم اگه پول بیشتری داشتم می‌تونستم تبلیغ کنم و همه‌چیز درست می‌شد، حالا با گوشت و استخون فهمیده بودم که توی کار قضیه فقط پول نیست. یه شرکت اگه زیرساخت درست‌وحسابی نداشته باشه یا روی منفعت مشتریش تمرکز نکنه، اصلاً نمی‌تونه پایدار بمونه.

از اون به بعد هر سایتی که تحویل می‌دم، جوری کنار مشتری میمونم که مطمئن بشم واقعاً از سایتش نتیجه می‌گیره و کمتر به این فکر کنم که شرکتمون چقدر سریع رشد می‌کنه یا کند.

الان چیکار می‌کنیم

این روزا تمام تمرکزمون رو گذاشتیم روی اینکه سایت‌هایی که تحویل میدیم، واقعا برای مشتری‌هامون بفروشن. پس بهشون مشاوره میدیم، آموزش میدیم و از همه مهمتر امکاناتی رو داخل سایت‌هاشون کار میکنیم که میدونیم روی افزایش فروش بهشون کمک میکنه.

+0

تعداد سایت‌هایی که پیاده سازی کردیم

+0تومان

میانگینِ درآمدِ ماهیانه‌ی مشتریان

%0

میانگین نرخِ تبدیلِ سایت‌هایی که ما میسازیم