یه روز یه نفر توی اینستاگرام بهم دایرکت داد و برای یه جلسهی آنلاین وقت گرفت. من فکر میکردم قراره دربارهی طراحی سایت صحبت کنیم، اما وقتی توضیح داد، فهمیدم روسیه زندگی میکنه و دنبال یه آدم معتمد میگرده که با مشارکت هم توی ایران یه شرکت طراحی وب راه بندازن.
راستش من اصلاً پیشنهادش رو جدی نگرفتم. پیش خودم گفتم این تازه رفته اونجا، دیده استارتاپها دارن خوب کار میکنن، حالا با خودش گفته من چیم از این بابای اجنوی کمتره و این حرفا! 😅
یه مدت گذشت و هر از گاهی این دوستمون پیام میداد و درباره شرکتهای نرمافزاری سؤال میپرسید. منم راستش خیلی دلسوزانه راهنماییش میکردم؛ هم برای اینکه اگه واقعاً خواست کاری بکنه با دید باز جلو بره، هم شاید اصلاً قید این صنف پرچالش رو بزنه!
گفتم چالش… نمیدونم چرا خیلیها فکر میکنن کارهای سیستمی راحتترین شغل دنیاست. آره، کسی بیل نمیزنه توی صنف ما، ولی حجم استرس پروژه گرفتن، تبلیغات و بازاریابی، مدیریت تیم، بهروز نگه داشتن خودت، کارهای پشتیبانی، مدیریت زمان و هزارتا دردسر دیگه توی این کار اصلاً شوخیبردار نیست.
بگذریم. خلاصه یه روز یه شماره غریبه باهام تماس گرفت. همون آقا بود! گفت چند روزی برای کاری اومده ایران و حتماً میخواد یه سر بیاد شیراز که همدیگه رو ببینیم و بیشتر درباره کار حرف بزنیم. منم از اونجایی که معتقدم همه آدمهای دنیا ارزش یه بار با هم چایی خوردن رو دارن، لوکیشن رو براش فرستادم و یه زمانی برای جلسه حضوری تنظیم کردیم.
روز جلسه، با یه همراه اومدن شرکت. اونجا مفصل صحبت کردیم و همونجا فهمیدم توی کار صادراته و تصمیم گرفته یه مبلغی رو برای راه انداختن یه شرکت نرمافزاری سرمایهگذاری کنه. (اون موقع هم که تب استارتاپ و کارهای نرمافزاری خیلییی داغ بود.)
چیزی که میخواستن این بود که کارم رو از شیراز منتقل کنم به تهران و در قالب یه شرکت بزرگتر به اسم اکسین فعالیت کنیم. منم تقریبا مخالف این قضیه بودم چون هم روی برند خودمون گارد داشتم، هم باید از خونواده دور میشدم. اما جواب قطعی هم بهشون ندادم اون روز.
حدود دو هفته بعد، توی واتساپ باهام تماس تصویری گرفت. جواب دادم و در کمال تعجب دیدم یه شرکت اجاره کرده و میخواد توی تماس تصویری لوکیشن و متعلقات شرکت رو بهم نشون بده! بعدش هم اصرا پشت اصرار که برم تهران و از نزدیک فضای شرکت رو ببینم.
تا قبل از اون تماس تصویری، با خودم فکر میکردم طرف اومده یه حرفی زده و رفته! اما چیزی که توی اون تماس دیدم، واقعاً از ذهنم پاک نمیشه؛ دقیقاً شبیه همون چیزایی بود که همیشه توی رویاهام تصور میکردم🤐.
- یه آفیس بزرگ که با پارتیشنهای شیشهای بخشبندی شده بود.
- یه فضای کار برای حدود ده نفر، با سیستم و همه امکانات کامل.
- یه اتاق جلسه جدا.
- یه فضای کوچیک برای ریسپشن.
- کلی امکانات رفاهی.
- سیستم حضور و غیاب.
- یه آبدارخونه مجهز.
خلاصه هر چیزی که توی شرکت فعلیمون جاش خالی بود، اونجا فراهم شده بود. دروغ چرا؟ از همونجا قضیه برام خیلی جدیتر شد. اونقدر که بالاخره قبول کردم یه هفته برم تهران و از نزدیک شرایط رو ببینم.